|
مجموعه داستان های پیام بخشعلی
|
1.كامنت ها عموما تاييد نميشود اما اين به معناي خوانده نشدن نيست.
2.لطفا در نقد هاي خود به نكته ي مورد نظرتان مستقيما اشاره كنيد و از كلي گويي خود داري كنيد.
3.به تمامي نقد هايي كه نياز به پاسخ گويي داشته باشد پاسخ داده خواهد شد.
4.استفاده از مطالب وبلاگ با ذكر منبع آزاد ميباشد.
5.تمامي داستان هاي روي وبلاگ، پيش از انتشار بر روي وبلاگ ،در سايت ((داستانك)) ثبت قانوني شده اند.
امروز ساعت 11 صبح نيشابور لرزيد.
درست در حوالي سالگرد زلزله ي بم.اما خوشبختانه زلزله ي نيشابور فقط 5 ريشتر بود.
اما اين 5 ريشتر بيشتر از نيشابور منو لرزوند.راستي كه چقدر ساده ميشه كه همه چيز تموم بشه.
چقدر ساده ميشه كه ديگه هيچ وقت اين وبلاگ به روز نشه و هيچ كس هم يادش نياد كسي بود كه حالا نيست...

در جرايد خواندم:((عشق هم مرد...!))
بيچاره جوان بود،اما،خيلي ها را هم به مسلخ كشيده بود و خون خيلي ها را هم به شيشه كرده بود ، خيلي ها را هم اسيد پاشيده بود به روي بختشان.چيز ديگري جز عشق بگذارند...!
به نام خدا
شب فرا رسیده بود و صدای هو هوی باد در تمام دشت پیچیده بود ،کم کمک ستاره ها هم یکی پس از دیگری نمایان میشدند و چهل چراغ این سقف بی انتها را فرش میکردند.آدم هم مثل هر شب کنار آتش نشسته بود و فکر میکرد.فکر میکرد که بهشت را به چه بهایی فروخته است .با خود به دنبال مقصر می میگشت و تک تک متهم ها را روی میز بیدادگاه ذهنش نشانده بود و همه را یکی پس از دیگری محکوم میکرد تا میان متهمانش به نام حوا رسید.
ناگهان انگار که بر زخمی قدیمی نیشتر زده باشند فریاد کشید.
-همش تقصیر تو بود که حالا من اشرف مخلوقات باید اینجا تو این بیقوله گیر افتاده باشم.
بیچاره حوا که تازه چشمانش به لطف حرم آتش روی هم رفته بود از خواب پرید و گفت:باز شروع کردی؟چقدر بگم متاسفم ؟منم گولشو خوردم ،خسته نشدی بعد این همه سال هنوزم هر چند وقت یه بار فیلت یاد هندستون میکنه و شروع میکنی به این حرف های بیخودی.
-آخه من ،من اشرف مخلوقات ،منی که خدا رو بنده نبودم حالا باید مثل حیوانا دنبال غذا بگردم و هر چی که گیرم اومد به دندون بکشم.انگار یادت رفته من کی بودم.
-نه این که من هنوز توی فردوسمو تو تنهاتبعید شدی؟
-همه ی سختی های این دنیا گردن من بد بخت افتاده و همش تقصیر تو که گول اون مار خوش خطو خالو خوردی
-نه این که تو نخوردی
- من ،من گول تو رو خوردم که میگفتی...
حوا که دیگر حوصله ی این حرف ها ی تکراری را نداشت شعله ای از آتش گرفت و دور شد و آدم تازه انگار آرام گرفته بود و خوش حال از این پیروزی با غرور تمام به آتش چشم دوخت.
ساعتی بیشتر نگذشته بود که آدم دلش برای حوا شور افتاد . با خودش گفت مبادا خوراک گرگان گرسنه شود،نکند میان چاهی ،صخره ای چیزی بیفتد.
این فکر ها انگار طاقتش را تمام کرد و بی معطلی شعله ای از آتش گرفت و دنبال حوا به راه افتاد.
هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود که نور سرخی او را به سمت خود کشید.
همان چوب دستی حوا بود که داشت آرام آرام به خاکستر می نشست و هوا هم کنار چوب دستی مچاله شده بود و خوابیده بود.
آدم خواست تا بیدارش کند اما دلش نیامد.خواست بلندش کند و کنار آتش بگذارد اما ترسید که بیدار شود، پس با عجله به سمت پشته ی هیزم رفت و چند تکه هیزم جلو حوا گذاشت و با شعله ای که گرفته بود آنها را روشن کرد.کم کمک حوا هم از حالت مچاله بیرون آمدو آرام گرفت.
آدم هم رو به روی او ،آن طرف آتش نشست و به او چشم دوخت.
با خودش فکر کرد که چه بی اندازه او را دوست دارد.
حالا بود که دیگر بیداد گاه عقلش کمی منصفانه می اندیشید و برایش مقصری وجود نداشت چون به راستی هر دو از یک وجود بودند و از آن مهم تر یکدیگررا دوست داشتند ،همان طور که خدا آنها را...
راستش امروز بهم خبر دادن نمایش نامه ای که رایگان به یک دوست داده بودم تا کارگردانی و اجراش کنه به اسم خودش ثبت کرده!
نمایش نامه ای که توی بد ترین شرایط نوشتم و توی سخت ترین شرایط (در بستر بیماری)ویرایشش کردم.
دلم سوخت.نه برای این که نمایش ناممو یکی دیگه به اسم خودش ثبت کرد ،نه.
دلم از این سوخت که این نامردی از طرف یک دوست بود نه یک غریبه...
دوستی که فکر میکردم میشناسمش...
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم... :
و خدا پیش آمد و پارچه ای سبز را که آغشته به خون بود وبوی تعفن میداد جلو انسان گرفت و گفت:آیا تو وام دار این اعجاز خواهی شد؟
انسان پرسید:با رالها این دیگر چیست
و خدا پاسخ داد: عقل
انسان با تعجب پرسید:به چه کارم می آید این؟
-با این می شوی اشرف مخلوقات
-راستی؟
-بلی،اما باید هر آنچه که پیش آمد این ودیعه را نزد خود نگه داری
-مگر چه پیش خواهد آمد؟
-با این ودیعه زمین و آسمان در دست تو خواهد بود و هر چیزی ممکن است ،اگر و تنها اگر وامدار خوب این امانت باشی
-تا کی؟
-تا قیامت
-میترسم از این وامی که میگویند سنگین است
-حق داری ،میتوانی بگویی نه
-نه
-نه؟!
-یعنی بلی میپذیرم
-اما...
-من میتوانم ،شاید سخت باشد، اما میتوانم
و خدا عقل را در دستان انسان قرار داد و با او اتمام حجت کرد،در حالی که با خود می اندیشید، پیش از این ها،سالها پیش ،دیوانگی را هم به انسان داده است شاید...
بعد از آن انسان ماندو عقل، ومسئولیتی پر از شک و غم.
آخر آن روز خدا عقلی داد ه بود از گوشت و خون و خون آبه ،اما چیزی از او طلب میکرد پر از عرفان و ما وراو عشق
و شاید از آن روز بود که این وام سنگین باری شد بر دوش انسان و باری ساخت به نام شک بر روی ایمان
وگرنه انسان نیز میتوانست فرشته خو باشد...
سلام بازم برگشتم و بازم مینویسم. چه بخونین و چه نخونین.چه بفهمین و چه نفهمین من حرفمو میزنم.
چون وقتم تنگه و شاید فردا برای گفتن این حرفها دیر باشه.
راستش داشتم نظراتتونو میخوندم .از خبر ها تا لطف و مهربونیتون. اما یک نظر خیلی آزارم داد.
یک نظر از یک دوست که واقعا دلمو شکست.
یاد یه قصه از هم شهری خودم عطار نیشابوری افتادم که میگه:
حسین بن منصور حلاج را که به دار آویختند، جماعتی فریب خورده یا زرگرفته و حق به ناحق فروخته، پای چوبه دار گرد آمده و به او سنگ می زدند و حلاج لب فرو بسته بود. نه سخنی به اعتراض می گفت و نه از درد فریادی می کشید.
در این میان شیخ شبلی نیز که از آن کوی می گذشت، ریگی برداشته و به سوی او پرتاب کرد. منصور حلاج از ژرفای دل آه سردی کشید و به فریاد از درد نالید. پرسیدند از آن همه سنگ که بر پیکرت زدند گلایهای نکردی، مگر ریگ شبلی چه سنگینی داشت که فریاد برآوردی؟
منصور در پاسخ گفت:
از آن جماعت فریب خورده انتظاری نیست. چرا که مرا نمی شناسند و علت بر دار شدنم را نمی دانند، شبلی اما از ماجرا باخبر است. از او انتظار دلجویی و حمایت داشتم، نه سنگ پرانی و ملامت .
شاید دیگران ندونن من چی میگم و برای چی اینقدر بالا و پایین میزنم اما از این دوست چنین انتظاری نداشتم.امیدوارم بدونه چقدر این حرفش برام گرون اومد.
هرکس به طریقی دل ما میشکند
بیگانه جدا دوست جدا میشکند
بیگانه اگر میشکند حرفی نیست
از دوست بپرسید چرا میشکند....؟
پدر روزت مبارک
به نام خدا
وارد اتاق میشوم و نفس عمیقی میکشم.در درست پشت سرم بسته میشود و من بی اعتنا به آن روی صندلی چوبینی میان اتاق مینشنم که جای ناخن های کسانی بر روی آن نقش بسته که حتی نامشان را یک بار هم نشنیدم اما شاید ما هم سالها پیش بی تفاوت از کنار هم گذشته ایم و بی هیچ نگاهی به راه خود ادامه داده ایم، اما حالا ،اینجا ،در این لحظه ،به یک نقطه ی مشترک رسیدیم و آن هم همین اتاق و صندلیست ...
شاید آنقدر وقت نداشته باشم که به تمام اینها بیندیشم پس بگذار آخرین لحظه ها را آرام به چراغ بالای سرم چشم بدوزم،بی هیچ اندیشه ای و هیچ حرکتی، که فردا آسمان رنگی دیگر است و مهتاب رنگی،بی گمان فردا قاضی هم حالی دیگر است و زندان بان نیز...
شاید همه سرخوش از این خیالند که بی گناهی به سزای عملش رسیده است ...
و شاید به راستی حق با آنهاست
که بی گناهی در این دیار گناه بزرگیست ...

چند خطی در مورد اتاق گاز :
1.بین سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۸۰، ۹۵۲ نفر در ایالتهای مختلف آمریکا در اتاقهای گاز اعدام شدند.
و هم اینک نیز از
این روش برای اعدام در آمریکا استفاده می شود.
2.طبق گفتهیکی از شاهدان این روش از اعدام، ابتدا حالتهایی از ترس، درد و خفگی در محکومان ایجاد میشود و مدتی بعد چشمها از حدقه بیرون زده و پوستشان بنفش میشود و در نهایت آب دهان سرازیر خواهد شد.
به نام خدا
آن روز خدا هم شوخی اش گرفته بود. انگار همه چیز از آنجا شروع شد.
خدا به عزرائیل رو کرد و گفت:دیشب نمیدانی چه خواب عجیبی دیدم.
عزرائیل هم همان طور که خبر دار ایستاده بود گفت:بله قربان، خیر قربان نمیدانم
خدا خندید و گفت آخر از کجا باید بدانی؟دیشب خواب دیدم انسانی آفریده ام عجیب...
-عجیب قربان؟
-بله عجیب،اسمش را هم پیام گذاشته بودم
-پیام؟
-بله،پیام راستی چرا مثل طوطی حرف های مرا هی تکرار میکنی؟
-تکرار میکنم؟
- ولش کن اصلا تو آدم بشو نیستی
-آدم قربان؟
-همان فرشته بشو نیستی،این از شهرتت میان آدمیان ،این هم از اشتباهی قبض روح کردنت آخر مگر کروکی محل را به تو نداده بودیم؟
-چرا قربان ولی چند نفر بودند ،ولی خوب او هم قرار بود ده سال دیگر که به هر حال بمیرد . حالا میان این60 سال چه شکری خورده بود که در این ده سال بخورد.
-خدا ادامه دادو گفت ،حالا آن را ول کن پیام را بچسب که بعد در مورد آن داد گاه عدل الهی تشکیل میدهم ببینیم چه کار باید کنیم.
-بله قربان ،چشم قربان
-چی چی را چشم قربان بله قربان میکنی و آخر هم گند میزنی به همه ی برنامه ریزی های ما و آبروی ما را می بری آخر من با تو باید چه کنم
-هیچ قربان
-برای من زبان درازی هم میکند، برو گم شو از جلو چشمم
و عزرائیل از سر سرای باغ بیرون دوید .
-کجا رفتی؟بیا ببینم ماجرای پیام را برایت نگفتم.
و عزرائیل آرام و مودب از گوشه ی سنگ فرش میان باغ خودش را کنار تخت رساند.
-بله قربان می فرمودید؟
-کجا بودم؟
-فرمودید خواب بشری به نام پیام را دیدید که خیلی عجیب بود اما نگفتید چه چیزش برایتان عجیب بود.
-از قیافه اش بگیر تا کله ی بزرگی که به روی تن سنگینی میکرد و به شخصیت کاریکاتور می مانست ،از این ها بد تر مغزی که معلوم نبود مغز گوسفند اشتباهی جایش گذاشته بودیم یا ... .
-خوب قربان گاهی انسان ها عقب مانده میشوند خوب
-این که عقب مانده نبود
-یعنی با آن قیافه و مغز باز هم سالم بود
-سالم بودو خیال میکرد صدای خوبی دارد و گاهی هم شعر و داستان هایی می نوشت و آبروی ادبیات ایران را به گند میکشید برای خودش.
-پس در ایران بود
-نمی بینی داریم فارسی حرف می زنیم
-راست می گویید قربان حواسم نبود
- داشتیم می گفتیم،موی بلند،ناخن کثیف واه واه واه
-جاااااان....!
-می گویم حیوانی بود برای خودش
-چه طور مگه
- این طور نمی شود، برو گل و چرخ آدم سازی را بیاور خودش را برایت بسازم ببینی؟
-یعنی میشود؟
-تو به قدرت ما شک داری؟میخواهی بدهم مثل شیطان...
-ببخشید قربان ،بچگی کردم غلط کردم اصلا من کی باشم که شک کنم این سوسول بازی ها مال آدم ها و این جن های تازه به دوران رسیده است
-حالا شد،برو گل و چرخ را بیاور
و عزرائیل با عجله بیرون رفت،ساعتی بعد کشان کشان چرخ را تا جلو تخت خداوندی آورد و تعظیم کرد و گفت:قربان مسئول انبار گفت گل تمام کردیم رفته اند بیاورند ساعتی استراحت کنید گل هم می رسد.
-نمیخواهد برو بیل و سطل بیاور از همین خاک باغچه بر میداریم ،تازه گل کیلویی فلان تومان را خرج این موجود کنیم که چه؟
-بله قربان همین الان ،به روی چشمم
و میان باغ دوید و بیل را از دست باغبان کند و شروع کرد به جمع کردن گل های کنار رود برای ساختن من بد بخت. گل ها را با دست از روی سبزه ها ی کنار رود که مثل ورودی لانه ی موش کور شده بود به روی دامنش ریخت و به محضر خدا آورد و با کمال احترام تقدیم کرد. (اما انگار این تبعیض از ابتدای خلقت با من بیچاره همراه بود و همراه می ماند.)
خدا با چند بار چرخاندن چرخ زیر پایش موجودی آفرید که به زحمت می شد تشخیص داد که آدم است ولی خوب لابد بود و آن هم من بودم دیگر.
و خدا از روح خود در من دمید و این گونه شد که من آدمیدم اما چه آدمیدنی...
عزرائیل عینکش را روی چشمش جا بجا کرد به من نگاهکی انداخت و گفت:قربانتان گردم حیف خاک باغچه نبود.آخر...
و خدا حرفش را با چشم غره ای قطع کرد.
-غلط کردم قربان
-بیا ،بیا این چرخ را ببر ،سر راهت هم این بشر را تحویل انبار بده ببین چه کار می کند، اما مراقب باش بچه ها به جای ضایعات دورش نیدازند.
-چشم قربان.
و کشان کشان من و چرخ را تا در انبار برد. و مرا تحویل انبار دار داد و سفارشات لازمه را افزود.
انبار دار هم نگاهی از روی اکراه به من انداخت و با اکراه مرا در ته یخچال جا داد تا نوبت به هبوطم به زمین برسد.
درست یادم نیست که چند سال یا چند ماه یا چند ساعت بعد به زمین تشریف آوردم اما بالا خره در یک روز سرد زمستانی به نام14 بهمن این خیانت بزرگ در حق بشریت به وقوع پیوست و بنده آمدم و آن هم چه آمدنی...
همه با دیدن من شوکه می شدند، آخر، سر نبود لامذهب، دیگی دیگچه ای چیزی به جای کله بالای تنمان جا داده بودند.بالاخره هر چه که بودم هدیه ی خدا بودم به خانواده ی عزیزم، برای همین چاره ای نبود که پس بفرستند و از برگ ضمانت نامه استفاده کنند .خوب گاهی هم این طور می شود دیگر و در این مواقع چاره ای نیست جز تحمل جنس بنجولی که به آدم انداخته اند و از این رو خانواده ی گرانقدرم صبر پیشه کردندو تحمل ،البته چند باری به هوای اشتباه شدن مرا سر کوچه گذاشتند اما خوب به لطف خدا و زحمت رفتگر شهرداری هر بار بازگردانده می شدم
آخرین بار هم خانواده به این نتیجه رسیدند که مال بد بیخ ریش صاحبش می ماند.
برای همین نقشه ی سر به نیست کردن بنده مدام عوض میشد به شکلی که یک بار به هوای تاب دادن مرا از روی ننو پرت می کردند گوشه ی اتاق بار دیگر به هوای رسیدن به اتوبوس واحد مادر با کفش های پاشنه بلند دو ماراتون می گذاشتند و هنگام زمین خوردن از بنده به عنوان ایربگ استفاده مینمودند یا حتی هنگام کوه نوردی به جای افتادن قم قمه ی آبی، چیزی بنده ی حقیر از دستشان می افتادم اما نمیدانم این چه جور افتادنی بود که شتاب اولیه همیشه به همراه داشت ،درست مثل پرت شدنم به طور کاملا اتفاقی از روی تاب و یا انباریی که به طور کاملا اتفاقی پله ی اول نداشت و بیست پله ی فلزی تا زیر زمین می رفت آن هم به شکل دورانی...
اما با تمام این اوضاع و تفاسیر بنده خم به ابرو نمی آورد م و همچنان بودم که بودم و این تلاش ها تا 7 سالگی بنده ادامه داشت که بعد از آن این حوادث نا خواسته کم کم جای خود را به خود خواسته و گاه دیگر خواسته میداد به این شکل که گاهی زیر مشت و لگد مادر جان ناک اوت میشدم و گاهی هم از فرط فشار های عصبی اقدام به خود زنی می نمودم اما خوب دیگر وقتی از کودکی به عنوان ایربک از بچه استفاده شود در بزرگی میشود گفت عایقی در برابر برق گرفتگی،گرما،سرما و ضربه خواهیم داشت که فکر می کنم اگر هنگام سقوط ازاد چتر نجاتش هم باز نشد نشده دیگر، اتفاق است خوب،پیش می آید، اما این اتفاق هم آب را از آب تکان نمی داد که نمی داد و باز هم بنده بودم که بودم.
درست یادم نیست اما ناگهان یا کم کم بزرگ شدم و به درجه ی والای دیپلم تجربی نایل آمدم.
اما خوب در همین حوالی بود که استعداد شعر گفتن بنده هم شکوفا شد هر چند بد اما خوب شکوفا شده بود دیگر، پس من در برابر بیرون کردن از انجمن ها و فحش های رکیک ادیبانه شنیدن باز هم باید عایق صوتی و رفتاری می بودم که به شکر خدا از قبل این هم در من عایق بندی شده بود، اما پس از آن یا با آن که این جا را هم درست یادم نیست استعداد داستان نویسی بنده هم شکوفا شد و بنده شروع کردم به زور گریاندن مردم اما خوب در این جور داستان ها طرف من فقط دختر های ترشیده و شکست خورده ی عشقی بودند پس به نا چار از ژانر دل انگیز خیانت عشقی بیرون آمده و به موضوعات اجتماعی پرداختم
اما با به وجود آمدن مسائل سیاسی ناچیز بر روی داستان های ناچیز ما هم حساس شده و کارو بارمان را تعطیل کردند و به نا چار به طنز اجتماعی با ریشه ی روانشناختی روی آوردم که تحصیلات نه چندان شایانم در زمینه ی روانشناسی بالینی مرا مدد می فرمود(در این حوالی بود که لیسانس را هم در کوله بار خود گرفته بودم) تا این که یک روز چشم باز کردم و دیدم ای دادو بیداد موی سپیدی در آینه هویدا شده ،و از آنجا بود که هر روز صبح به پاس داشت این مو و گاهی مو های سپید ترانه ی دل انگیز ((موی سپیدو توی آینه دیدم...))را با خود جلو آینه زمزمه می فرمودم که ناگهان یا کم کم متوجه صدای زیبای خود نیز شدم برای همین سعی به آواز خواندن کردم اما خوب هر چه تلاش می کردم مدام قیمت تخم مرغ ها بالا و بالا تر میرفت و از این رو با شرکت های عظیم مرغداری قرار داد منعقد فرمودم که مرغ های شرکت های مقابل را از تخم بیندازم و آنها در کمال نا باوری قراردادی با بنده ی حقیر منعقد فرمودند که در نتیجه ی آن ابتدا باید مرغداری های خودشان را عایق صدا می کردند و پس از آن بنده در هر کوی و برزن شروع به آواز می کردم و گاه تک به تک و گاه گله ای مرغ ها را از تخم می انداختم.و این شروعی بود برای ترقی من ،با سومین قرار داد توانستم استدیویی دیجیتال اجاره کنم و صدای نخراشیده ی خود را به صدای دل انگیزی شبیه حمیرا و مهستی بدل فرمایم و سی دی وارد بازار کنم و این آغاز شهرت من بود .
و شما بهتر از من می دانید که هر شهرتی هزینه و خرجی دارد و آن هزینه ی گریم بنده بود برای قابل تحمل شدن عکس ها اما با این وجود به همت گریم و فنون فتوشاپ عکسی که هیچ شباهتی به من نداشت با اسم بنده در تمام کشور منتشر گردید و بنده تازه احساس شهرت فرمودم اما خوب این شهرت نیاز به قوت بیشتر داشت برای همین از ترانه های معنا گرا مثل(( می خوام بیام ماچت کنم )) شروع و تا سر حد عرفانی به نام رپ و به فحش کشیدن مردم رسید و من در آن هنگام بود که نیاز به بادیگارد را احساس کردم برای همین دو نره غول از علاف های محلمان را یک دست کت و شلوار پوشاندم و عینک دودی بر چشم های بابا قوریشان نشاندم و این شد که برای خودم کسی شده بودم.اما هنوز ارضا نمی شدم برای همین به تقلید از رقیب دون پایه ام همین مایکل خان خودمان، اقدام به تغییر جنسیت نمودم و خود را دستی دستی آقا محمد خان ثانی نمودم ،از این رو تمام گرل فرند هایم به باد فنا رفتند و مشتی گردن کلفت جای آنها را گرفتند و از جانبی که از سوی بادیگارد هایم هم امنیت جانی نداشتم دوباره اقدام به تغییر جنسیت کردم و شدم همانی که بودم ولی باز هم یک چیزی کم بود ،انگار می خواستم شهرتم جهانی شود آخر مگر من چه چیزی از بتهوبن کم داشتم؟تازه او در آهنگ های بی معنایش جرات خواندن نداشت که بنده داشتم و به آن می بالیدم.
برای همین فکری به سرم زد که جهانی شوم...
از یکی از دوستان به نام شاعر سه سوت خواستم مشتی فحش به انضمام چند شخصیت سیاسی و به اضافه ی چند واژه ی دیگر برایم بسراید و خودم این بار دست به ساز شدم و این آواز را در استدیوی خانگی خودم(کامپیوترم) خواندم و در ابعاد وسیع پخشاندمش و بلا فاصله به سفارت استکبار جهانی پناهنده گردیدم و آنها هم با آغوشی باز از من استقبال کردند و مرا به شام در سفارت خانه ی شان دعوت نمودند.
در آنجا با شام،چای و چیز های دیگری که به دلایلی از گفتنش معذورم ،از بنده پذیرایی گردید و در آن شب قرار شد مرا از این گربه ی چند هزار ساله به سوی جهانی شدن راهنمایی کنند و این کار را هم کردند ،
و من در آن وقت بود که احساس جهانی بودن کردم برای همین تلفن را برداشتم تا به جهان زنگ بزنم و از او بخواهم یک کنسرت جهانی با هم ترتیب بدهیم اما خوب جهان با شنیدن این خبر از فر خوشحالی جان به جان آفرین تسلیم کرد و من ماندم و رویای جهانی شدن برای همین سعی کردم از منظر ادبیات جهانی شوم اما پس از سه روز زور زدن پیاپی متوجه شدم چشمه ی توانایی های نوشتاری ام خشکیده برای همین دست در جیب مبارک کردم و به چند تن از دوستان مقیم در قلب گربه ی چند هزار ساله پولی دادم تا به جای من زور بزنند و چند جلد کتاب برایم بنویسند و به حق که این کار ها را به درستی انجام دادند و جامعه ی جهانی به خاطر زور زدن های پیاپی از من و تلاش هایم در راه آزادی قدردانی به عمل آورد.اما هنوز هم متوجه ربط آن کتاب های داستان عاشقانه و ترانه های(( میخوام بیام ماچت کنم)) با آزادی را را کشف نکرده ام اما شما خودتان را ناراحت نکنید لابد ربطی داشته که قدر دانی کرده اند دیگر...
بعد از آن دیگر هیچ کاری نمانده بود که نکرده باشم .برای همین در آن طرف هی ترانه های پر محتوا خواندم و هی کنسرت گذاشتم و هی در bbc و VOA خودم را مهم جلوه دادم و بحث های سیاسی کردم.
تا آخرین روز ها همین کار ها به انضمام کار های دیگری که ممنوعیت نوشتاری داشتند کردم تا این که بالاخره یک روز صبح که از خواب بیدار شدم متاسفانه دیدم که بیدار نشده ام . اول خواستم خودم را بیدار کنم اما خوب راستی راستی خوابم عمیق بود گویا و از آن بد تر جناب عزرائیل با همان عینک روز ازل بالای سرم نشسته بودند مرا نظاره می فرمودند ...
بالاخره این شتری است که روی همه می خوابد و این بار روی ما خوابیده بود انگار . حالا هم چیز زیادی تغییر نکرده . با جهان عزیز هر از گاهی در فردوس کنسرت می گذاریم و گاهی هم در اسرافیل تی وی اوضاع بهشت را نقد می کنیم و گاهی هم با خواننده های سطحی مثل فرهاد مهراد کل کل می کنیم که در کل خوش می گذرد و ما هم داریم کیف می کنیم.
باشد که هر چه خاک ماست بقای عمر شما باشد ...
قربانتان پیام.
به نام خداوند هابیلیان و قابیلیان
قابیل با نگاهی مضطرب به آدم چشم دوخته بود و به فرمان خداوند فکر میکرد که باید یکی از آنها تا قیام قیامت منفور باقی بماند ،منفور و لئین.ولی کدام یک حاضر میشد برادر عزیزش را به دست مرگ بسپارد؟
کمی با خودش سبک سنگین کرد و خواست که در این مورد با آدم سخن بگوید اما یاد حرف های جبرئیل افتاد که نباید هیچ کس از ملاقات آنها و حرفهایش باخبر شود.
قابیل آشفته تر شده بود و این فکر که یکی از آن دو باید قاتل دیگری باشد آزارش میدادو روحش را از درون میخورد که مبادا دستش به خون برادرش آلوده شود و،اما از طرفی چه طور میتوانست برادرش را مورد لعنت تمام اعصار ببیند و آرام گیرد.
دیگر شب فرا رسیده بود و او نیز خسته از این فکر که کدام یک قاتل دیگری خواهد بود،به بالای کوه رفت و فریاد کشید:
ای خدای بزرگ،ای خدای خوبی ها و زیبایی ها مرا چه طور در این آزمایش قرار میدهی؟چه طور میتوان تصور کرد مرگ برادری را به دست دیگری تو رقم زده ای؟
تو از خوبی و پاکی سخن گفتی و حال میخواهی اولین درس لغزش را از طرق ما به آیندگانت بیاموزی؟چه طور میتوانی چنین تقدیری را رقم بزنی وقتی میدانی ما با هم قد کشیده ایم و با هم خوشی ها و ناخوشی ها را تحملکرده ایم.خدایا من از تو طلب کار خواهم بود،به اندازه ی تمام لعنت ها و نفرین ها طلب کار خواهم بود،به اندازه ی تک تک این ثانیه ها و روز ها طلب کار خواهم بود،آخر چگونه میخواهی چنین طلب بزرگی را بپردازی؟کدام طبقه از بهشتت ارزش شکستن دل آدم را دارد؟کدامین رفاهت و آسایشت ارزش اشک های حوا را دارد؟کدامین مرتبه ی بهشتت ارزش زخم خوردن برادرم را دارد؟آخر چگونه میخواهی برادر کشتنم را جبران کنی؟هان...؟
اما خدا آن شب انگار روزه ی سکوت گرفته بود و نمیخواست پای درد دل قابیل دل شکسته بنشیند یا شاید خدا هم راستی راستی باور کرده بود قابیل همان دیو قصه های نا نوشته است و همان اندازه منفور و کثیف...
قابیل تا صبح ادامه داد و ادامه داد اما خدا نه در برابر فریادش و نه در برابر اشک هایش لب از لب نگوشود.
فردای آن روز هابیل و قابیل چشم در چشم هم ،هر یک منتظر تصمیم دیگر بودند.
قابیل دست برادرش را گرفت و بوسیدو سرش را در میان سینه به آغوش گرفت و را بویید.
هابیل گفت:برادر جان من از مردن نمیترسم،اما...،نگاه پدر یا گریه های مادر را بعد از مرگ تو نمیتوانم تحمل کنم،تازه نفرین و لعنت آیندگان را چه کنم؟
من چه طور میتوانم به مرگ تو رضایت دهم وقتی چنین عاشقانه دونستت دارم؟
قابیل سعی میکرد با نوازش آرامش کند اما بغض هابیل ترکیده بود و در آغوش برادرش زار میزد.
قابیل سرش را رو به آسمان بلند کرد و خدا را صدا زد اما باز هم جوابی نشنید.دوزانو روی زمین افتاد و به سختی با صدایی بغض آلود گفت:باشد برادر جان من تنها این کار را به خاطر تو و نه به خاطر وعده ی بهشت آرمانی میکنم ،شاید تا قیام قیامت در آتش نفرت این بی خبران سوختم و سوختم ولی لا اقل تو زنده خواهی ماند تا وقتی که انسان و انسانیت پا برجاست...
هابیل اشک هایش را پاک کرد و گفت:آخر چگونه میتوانی این ننگ را به دوش بکشی؟
قابیل لبخندی زد و برای آخرین بار او را در آغوش گرفت...
قصه ی درد های خودم و تمام دل مشغولی هام قراره به روی صحنه بره ،ولی نمیدونم چرا دلم میلرزه.یه جورایی میترسم کسی نخواد چیزی جز لودگی از یه دلقک ببینه.کسی نخواد گریه های پشت نقاب یه دلقکو ببینه اما این دلخوشی که شاید قراره چیزی بشه که موقع نوشتن براش دلم لرزید آرومم میکنه.
نمیدونم ...،
شاید همونی بشه که باید.شایدم...
به نام خدا
با هر قدم که از( او) دور می شوم قلبم میان سینه مچاله تر میشود و احساس میکنم پشت سرم ایستاده و دست تکان میدهد،ولی هر بار که بر میگردم و پشت سرم را نگاه میکنم تنها پیاده رو سرد و منجمد است که رفته رفته مثل مرده ای زیر کافور منجمد فراموش میشود و من تنها عابر زمستانی این شهرم که در سرمای وحشتناک این شهر غربت زده تا زانو توی برف فرورفته و آرزوی مرگ می کند.
ولی هنوز هم دلم میخواهد برگردم،برگردم و بگویم همه آن چیز ها را که سکوت کردم.ولی نه،باید باور کند که دارم فرار میکنم درست مثل دزدی که از ترس...
و شاید واقعا دارم فرار میکنم از گفتن حقیقت تلخ،مثل مرگ.
با این وجود قدم هایم را محکم تر از قبل بر میدارم مگر باور کنم اشتباهی نکرده ام.
و یخه ی کت نمورم را بر میگدانم و تابینی آرام میان آن فرو میروم و در امتداد خیابان تا خود ایستگاه گریه میکنم.ولی درست لحظه ی سوار شدن در مقابل سکوی اول بی اختیار می چرخم در امتداد ریل و به راه می افتم،هنوز قطار آرام و بی صدا مانند گرگی خاموش در ایستگاه ایستاده و من جلو تر از آن در باریکه ی راه ریل که میان برف مثل کوچه ای بود خلوت و تارک که تا بیکران سیاهی ،تا نیستی مطلق کشیده شده شروع به دویدن میکنم.
هوای سرد تا عمق شش هایم را میسوزاند ولی من هنوز میدوم،آنقدر که حس میکنم دور شده ام از خودم،از قطار و از دنیای بی رحمی که شاید خودم آن را ساختم،حالا اینجا،اینجا که شاید آخر دنیاست از نفس می افتم و آرام روی دو زانو مثل مردی که گلوله ای سربی سینه اش را شکافته،می افتم روی ریل سرد راه آهن و تسلیم از هر تصمیم چشم هایم را می بندم و آرام به زندگی فکر میکنم،به همه ی آن چیز ها که شاید می توانستند جور دیگری باشند ولی نبودند و نیستند...
همین لحظه صدای بوق قطار مثل زوزه ی گرگی گرسنه از پشت سر تکانم می دهد ولی باز هم برایم مهم نیست و چشم هایم را میبندم و آرام تر از همیشه در لحظه ی تقابل مرگ و زندگی فکر میکنم به تمام آن چیز های بزرگی که حالا آنقدر کوچک شده بودند که حتی ارزش فکر کردن را هم با خته بودند پای زندگی.کم کم ریل هم شروع به لرزیدن میکند و من در فکر او فرو میروم او که بعد از من چقدر آسوده خاطر خواهد بود و چقدر خوشبخت تر از آن چیزی که امروز با من بود و شاید بعد از من با آن مردک که انکارش میکرد.. و شاید هم...
اصلا چه فرقی میکند وقتی من نباشم ،اصلا چه فرقی می کند خورشید باشد یا نه ،(او)یی باشد یا نه،اصلا مهم هم نیست.
و لرزش ها شدید و شدید تر میشود و شروع میکنم به زمزمه :
اشهد و ان لا...
و قطار با سرعت تمام از ریل کنارم می گذرد...
چند لحظه ای گیج و مبهم میخندم و بعد گریه میکنم.
میخندم برای زندگی و میگریم برای زندگی با این همه باز هم به سختی بلند میشوم و به سمت ایستگاه برمیگردم تا بلیط دیگری برای نا کجا آبادی دور بگیرم و ایمان بیاورم به معجزه ی سوزن بان...
به نام او که شرف را در وجود مردان و پاکدامنی سرشت بانوان مرز و بومم قرار داد
شاید نباید میرفتم . اصلا باهش چیکار داشتم. لعنت به من ،چه طوری توی ذهنم ازش یه اسطوره ساخته بودم؟چرا نشناختمش؟
چه طور ممکنه شاعری که دم از عرفان میزنه اینقدر کثیف و هرزه باشه.دیگه حتی به خودمم اعتماد ندارم.مدام حرفاش توی ذهنم مثه یه نوار از اول به آخر، از آخر به اول مرور میشه.وای باورم نمیشه یعنی اون این حرفارو میزد؟میگفت:خیانت کردم تا ازش انتقام بگیرم.ولی چه انتقامی؟این فقط بهانه ای بود برای هرزگی های آقای به اصطلاح شاعر.
از چی بگم ؟از عکسای توی همراهش یا لیست دخترایی که از پدراشونم بزرگتر بودو با اونا هم بستر شده بود و...
ای خدای من نمیدونم به عزای پاکدامنی دخترای مرزو بومم بشینم یا به عزای شرافت مردایی که یه روزی سر مشق خیلیها بودن.
باید یه کاری بکنم.تلفنو بر میدارم تا کوس رسواییشو همه جا بزنم روزنامه اطلاعات،ایران ولی کدومشون حرفمو باور میکنن؟آخ که دلم میخواست با یه گلوله تموش کنم ولی اون وقت ازش یه بت ساخته بودم و تیتر همهی روزنامه ها میشد استاد به دست مامور آگاهی ترور شد...
چی کار کنم خدایا؟
اسلحمو برمیدارم و میرم بازداشتگاه سراغش.هنوز داره میخنده. به کی؟به چی؟ نمیدونم.اسلحمو از توی کِتش در میارم و آماده ی شلیکش میکنم.فقط یه ثانیه وقت میخوام تا تمومش کنم .
نا گهان با صدای چکش قاضی که انگار داره میخی رو به تن مرده ای میکوبه به خودم میام که میپرسه:آیا برای آخرین دفاع حرفی برای گفتن داری؟
و من تنها سکوت کردم...
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
به نام خدا
پشتشو به شیشه ی مغازه چسبونده بود و با خودش یه ترانه ی قدیمی زمزمه میکرد.
((ای زندگی بیذار از تو ام
بیذار از این حالم
بیگانه ام با سیمای تو...))
توی حال خودش بود و هیچ چیز نمیتونست خلوتشو به هم بزنه.حتی چند باری با کلید به شیشه ی ویترین زدم ولی اصلا متوجهم نشد.
خیلی دوست داشتم سر از کارش در بیارم واسه همین دل به دریا زدم و رفتم کنارش ایستادم،تا اون لحظه صورتشو ندیده بودم ،صورت گرم و دلنشینی داشت. بهش گفتم:سلام،ببخشید،منتظر کسی هستین؟
لبخندی زد و گفت:نه،یعنی آره ،ولی نمیدونم میاد یا نه
پرسیدم:میدونین اینجا ایستادنتون مزاحم کسب و کارمه؟
خندید و تکرار کرد:کسب و کار؟
گفتم:آره،کسب و کار
لبخندی زد و دوباره شروع کرد به آواز خوندن.گفتم:با شمام آقا،انگار متوجه حرفم نشدین!
لبخندی بی معنی زد و گفت:من با مشتریات کاری ندارم.
این لبخند و آرامشش دیگه بد جوری کفرمو در آورده بود. گفتم:مثل این که زبون خوش حالیت نمیشه؟
باز لبخندی زد و شروع کرد به آواز خوندن
حسابی کفرمو در اومده بود،رفتم توی مغازه تا به پلیس زنگ بزنم ولی دلم نیومد ،دوباره خواستم برگردم بیرون که پام به سردر مغازه گیر کرد و پرت شدم وسط پیاده رو. احساس درد نمیکردم،یعنی هیچ احساسی نمیکردم حتی گزگز پامم خوب شده بود.
سرمو که بلند کردم کلی جمعیت دوروبرم ایستاده بود و مردهم جلو تر از همه بالای سرم ،دستمو گرفت و بلندم کرد.
یه حس خوب تمام بدنمو فراگرفته بود یه جورایی حسی شبیه بچگیام،نه تنفری،نه عشقی و نه ترسی.
از جام بلند شدم ولی مردم هنوز چشمشون به زمین دوخته شده بود.
وقتی نگاهشونو دنبال کردم جنازه ی خودمو دیدم که غرق خون روی زمین افتاده.از ترس به عقب رفتم ولی ناگهان گرم شدم،دورو برمو که نگاه کردم خودمو میون بدن دو نفر که کنار هم ایستاده بودن دیدم ،از ترس داشتم میمردم ولی مشکل اینجا بود که قبلا مرده بودم.
مرد همچنان آواز خوان به طرفم اومد و گفت:نترس،تازه از قفس راحت شدی.
با صدای لرزون پرسیدم:من،من مردم؟
گفت:آره،البته قرار نبود بیمری ولی خوب چه میشه کرد شما آدما غیر قابل پیش بینی هستین.
گفتم:تو کی هستی؟
گفت:ملک الموت
خنده ی تلخی کردم و گفتم:آخه ملک الموتم آهنگ فریدون فروغی میخونه؟
خندید و گفت:مگه ما دل نداریم؟
گفتم:بر منکرش لعنت،ولی...
گفت:ولی بی ولی،حالا گوش کن بهت چی میگم،یکی دو شبی مهمون مایی بعدش میتونی بری خونت.
با تعجب تکرار کردم:خونم!
گفت:آره ،خونه ی همیشگیت.
گفتم:قبرو میگی؟
گفت:نه بابا،اون دنیا رو میگم.حالا چه کاره ای؟این وری یا اون وری؟
یکم فکر کردم و گفتم:فکر کنم موتور خونه ی جهنمم رام ندن.
خندید و گفت:از خودت نا امیدی یا از خدات؟
گفتم:خودم ،ولی...
گفت:ولی بی ولی،راه بیفت که امروز کلی وقتمو گرفتی.
گفتم:جنازم چی؟
یه پس گردنی محکم حوالم کرد و گفت:خجالت بکش ،با یه مشت خاک چی کار داری؟
گفتم:خوب سر جسمم چی میاد؟
خندید و گفت:وجدانی شما آدما چه جوری با این مغز کوچیکتون اشرف مخلوقات شدین؟
گفت:خوب شب اول قبر و اینا پس چیه؟
محکم به پیشونیش زد گفت:هیچی،راه بیفت که نکیر منکر منتظرن.
گفتم:آخه من هنوز نفهمیدم داستان از چه قراره.
یه نگاه عاقل اندر... انداخت و گفت:
کم کم خودت میفهمی،فقط راه بیفت که نکیر منکر منتظرن
و با هم در امتداد خیابان به راه افتادیم.
۲۹/مهر/۱۳۸۸
به نام خدا
باز همون آهنگ الهه ی ناز بود و همون پنجره و همون خیابون همیشگی.ماشینها و عابرای پیاده مثل کولونی موچه ها از سر و کول هم بالا میرفتن ،مثل هر روز از کنارم رد میشدن و میون جمعیت گم میشدن.همه ی ماشینا مثل هم بودن و همه ی آدما، یکی کوتاه و یکی بلند یکی تاس و یکی پر مو اما همشون مثل هم بودن، همشون بیخودی میدویدن بی این که بدونن دنبال چی میدون از این دنیا چی میخوان .راستی راستی وقتی ما ادما زندگی میکنیم برای کار پس چرا زنده ایم وقتی شب تا صبح جون میکنیم تا یک قرون دو هزار جمع کنیم و آخر سر همش صرف روزمره ای مون بشه. یعنی واقعا زندگی ما تو همین خوردن و خوابیدن و کار کردن خلاصه میشه؟
راستی راستی وقتی این آدما بعد از یه روز سخت به آسمون نگاه میکنن به شمارش ستاره ها میشینن یا صفرای حساب بانکی شون. نمیدونم چون اصلا درکشون نمیکنم ،من ثروتمند نیستم ولی از هر ثروتمندی ثروتمند ترم. من آسمونی دارم که توش میلیون ها ستارست و اونها آسمونی پر از طلب کار و بدهکار. من زمینی دارم به اندازه ی تموم این دنیا و اونا خونه هایی دارن که به چند تا دیوار آجری تموم میشه.
آره من همه ی دنیارو دارم و اونا فقط یه زندگی تکراری و رباطی دارن.
رئیس انتشاراتی که من براش کار میکنم خونه ای داره که فقط استخرش اندازه ی کل خونه ی منه ولی وقتی ازش پرسیدم چند بار از این استخر لذت بردی فقط جوابم سکوت بود و سکوت.ولی من از وان توی حمومم به اندازه ی تموم استخرای دنیا لذت بردم.
منم یه زمانی درست مثل این گله ی گوسفندها بودم . شب تا صبح کار میکردم و کار، شبا فقط سه ساعت میخوابیدم،از ساعت 3 تا 6 صبح . یه روز که مثل این کولونی مورچه ها داشتم از سر کول دیگران بالا میرفتم یه چیزی توی سرم انگار داشت منفجر میشد . انگار یه چیزی توی سرم بود که میخواست سرمو متلاشی کنه و بیرون بزنه. وقتی پیش دکتر رفتم که دیگه خیلی دیر شده بود دکتر گفت که توموری توی سرمه و درست کنار اعصاب بیناییم جا خوش کرده . یا باید بمیرم یا کور بشم،به همین سادگی و مسخرگی. من تموم زندگیم چشمام بود هنوز خیلی چیزا بود که ندیده بودم،هنوز خیلی کارا بود که باید میکردم. از اون روز دیگه سر کار نرفتم . نشستم و فقط نگاه کردم، از پشت همین پنجره به همین مردم. یک روز،دو روز ،یه ماه ،یه سال تا بالاخره دکترم گفت دیگه برای عمل دیره حتی عمل نمیتونه نجاتم بده. این بار دو باره اومدم پشت این پنجره،پنجره ای که یک سال فقط از پشت اون به دنیا نگاه کردم اما این بار انگار همه چیز فرق میکرد .دیگه سگ دوزدن آدمای اون ور شیشه برام خیلی مسخره شده بود و گاهی خنده دار. از پسرک گل فروش گرفته تا مرد کرواتی با کیف دستی مسخرش.همه ی دنیا برام کوچیک شده بود دیگه توی آسمون به جای آرزو هام خود خود ستاره ها رو میتونستم ببینم چون دیگه آرزویی نداشتم.همه چیز داشت تموم میشد و من هم نا امید نا امید...
تا این که بین این همه جمعیت فقط یه نفر توجهمو جلب کرد.پیرمردی بود بالباسای ژنده و قدیمی ،چهره ی نورانی داشت و با همه ی اون آدمکا فرق میکرد .نمیدونم چرا اینقدر برام مهم شد،ولی یه چیزی یه جوری وادارم میکرد دنبالش برم.از پله های پایین دویدم ولی میون جمعیت ندیدمش .انگار سیل جمعیت اونو با خودش برده بود و منم میون جمعیت مدام هل میخوردم و جلو میرفتم . کم کم به چهار راه رسیدیم . جمعیت تقسیم به چهار شد ولی هنوز جمعیت منو با خودش این طرف و اون طرف میبرد. سر یک کوچه ی خلوت و بم بست خودمو انداختم توی کوچه تا از سیل جمعیت جدا بشم.وقتی پیچیدم تو کوچه یه نفس راحت کشیدم.آروم روی پله ی یک خونه ی قدیمی نشستم.سرمو که پایین انداختم ،متوجه نقطه های سیاهی شدم که کنار پام وول میخوردن.بعضیاشون از پام بالا میرفتن و بعضی هاشون زیر پام جون میکندن.
چار دست و پا روی زمین نشستم تا بهتر این نقطه های کوچیکو ببینم،آره من پامو روی لونه ی مورچه ها گذاشته بودم . یکی از مورچه ها هنوز بال بال میزد و خودشو به زمین میکشید. با انگشت اشارم آروم برش داشتم .
پایین تنش له شده بود اما هنوز زنده بود. نمیدونم چرا ولی دلم به حال این موجود کوچولو سوخت یه جورایی عذاب وجدان گرفتم انگشتمو جمع کردم تا میون مشتم راحتش کنم ولی دلم نیومد لهش کنم انگار نه دل زجر کشیدنشو پیدا کرده بودم و نه دل کشتنشو .اروم از روی انگشتم اتداختمش روی لونه ی مورچه ها .چند ثانیه نگذشت که مورچه ها بردنش توی لونه.منم دو باره خودمو به سیل جمعیت سپردم و با این سیل که نمیدونستم کجا میره همراه شدم. این بار خودمو بی دلیل و بی فکر قبلی ا از سیل جدا کردم درست جلو یک مغازه ی صوتی تصویری بود . تلویزیونای مغازه مردی رو نشون میداد که از سر و روش تریاک میبارید و با صدای گرفتش شعر میخوند. نمیدونم اسمش چی بود ولی خیلی برام آشنا بود جلو یک صف طولانی از نظامی ها و چتر باز ها داشت مداحی میکرد .نمیدونم چرا ولی حالم ازش به هم خورد ،دو باره ولی این بار با عجله خودمو میون سیل جمعیت انداختم.جمعیت مدام کمتر و کمتر میشد ولی هنوز منو با خودش این طرف و اون طرف می برد.پسرکی کنار خیابون فال میفروخت . خواستم خودمو از جمعیت جدا کنم و برم پیشش ولی نشد جمعیت درست مثل یه گله گاو رم کرده می موند .با سعی و تلاش آخر خودمو از جمعیت بیرون کندم ،کنار یک مرد که به شیشه ی کتاب فروشی تکیه داده بود و با موبایل صحبت میکرد ایستادم و نفس راحتی کشیدم نا خداگاه حواسم پرت حرفاش شد.
میگفت :به زنم گفتم میرم ماموریت .
بعد از خنده ی موذیانه ای ادامه داد: شب میام پیشت عزیزم .از اون شامای خوشمزت درست کنی ها.
دیگه داشتم بالا می اوردم بازم یه خوک کثیف دیگه. خودمو میون جمعیت انداختم و ساعت ها با جمعیت بالا و پایین رفتم تا این که تقریبا سیل به رود خانه و رود خانه به جویبارو آخر به چشمه ای کوچیک بدل شد.
گیج حوادث امروز بودم اون پیرمرد و مورچه و اون شاعر و اون مرد .بی این که بفهمم کجا میرم خودمو جلو خونه ی رئیسم پیدا کردم .صدای قرآن از توی خونه میومد و دم در حجله بسته بودن ،جلو رفتم ،آره آقای پور عظیم بود .باورم نمیشد و گیج تر از قبل به راه افتادم.
وهنوز پشت پنجره ی اتاقم منتظر اون پیرمردم...
بزرگترین جستجوی بشر یافتن راهی برای انسان شدن است.(امانوئل کانت)
میگفت باید بره ولی نمیدونست کجا. فقط توی تاکسی نشست و گفت :برو.
پرسیدم :کجا
گفت هر جا که شده ،فقط برو.
منم پامو روی پدال فشار دادم و به راه افتادم. تاکسی متر مدام عدد نجومیی تری رو نشون میداد و من هم تنها میرفتم و میرفتم . آنقدر رفتیم تا از شهر خارج شدیم.
پرسیدم میدونی کجا باید بریم؟
گفت:نه،ولی تو برو.
با خودم گفتم لابد دیوانست و پولی هم برای پرداختن نداره.
بهش گفتم:من اجازه ندارم خارج از شهر مسافر ببرم . این جادست میتونم برات ماشین بگیرم تا بقیه ی راههو با اون بری.
با آرامش خاصی تو صداش گفت:نه،نمیخواد، خودم بقیه ی راهو میرم.
گفتم آخه کجا میخوای بری تو این بر بیابون؟
شونه هاشو بالا انداخت و کیفشو روی صندلی جلو گذاشت ،گفت :اینم کرایه ی شما.
وقتی در کیفو باز کردم چشام داشت از حدقه بیرون میزد .
یک کیف پراز بسته های اسکناس پنج هزار تومنی.
از روی یکی از دسته ها سه تا اسکناس برداشتم و با کیف از ماشین پیاده شدم.
کفشاشو در آورده بود و وسط بیابون به راه افتاده بود.
دنبالش دویدم تا کیفو بهش بدم ولی درست مثل سراب بود ،هر چی میدویدم اون دور تر میشد.
برگشتم کنار جاده تا با ماشین برم دنبالش ولی هر چی گشتم دیگه میون اون کویر بی آب و علف کسی رو پیدا نکردم...
سلام
اینم از سبک جدید برای نوشتن .
راستشو بخواین خودم اصلا از این سبک خوشم نمیاد ولی میگن پر طرفدار ترین سبک داستان کوتاه ایرانیه.خوب مام مجبوریم بیشتر رضایت مخاطبمونو جلب کنیم تا خودمون.
اگه برای داستاهای قبلیم نظر ندادین اشکالی نداره ولی میخوام نظرتونو در مورد این سبک بدونم.
با تشکر پیشاپیش